یک فرصت برای فرهادگوران به یاد نوروز ۸۵ در بابایادگار و آن ۶۶۶ راوی که حتی یک اتاق هم برای ما نگذاشت از تو بالا بروم از برداشت چندم این مفرد و هنوز بالا نیامده چقدر دستهایم نیستند به علاوه در این حالت با پاهایم که دنبال من نبود تا از تو بالا بروم کمی (( از )) مانده بالا می روم و خودم را در تو گم می کنم این یک فرصت است من در تو و تو در چشمان خودت ایستاده ای ... از دریا موجی است کاکا که خون کسی را به گردن نمی گیرد می اندازد به گردن تقدیر چنین بوده بود آن کشتی و ناخدایش در ساحل تو بعدها تنهایی تا ریختن گیس سپید روی شانه ها تا از تو بالا بروم از تو با لا ی تو بروم --------------------- (( یک فرصت )) را در خوانش شماره ۶ بخوانید ![]()
| |

