تبليغاتX
سطر هشتم >
 
 
 
      شبِ دوم               این داستان را در سایت لیلا صادقی نیز بخوانید


... هشت، نه، ده، يازده، دواز...


تند تند پله ها را بالا می روم بعضی ها هم تند تند می آيند پايين.


آقا پيرموسی شلوغه؟


آره خيلی


پله ها را تا آخر بالا می روم و دوباره پايين می آيم. تا حدودهای شب همين طور بالا می روم و پايين          می آيم. مردم نگاهم می کنند عجيب.


حسِ عجيبی به سراغم می آيد احساس می کنم سبک شده ام فکر می کنم مثل آن فضانوردی هستم که سالهاست به مريخ رفته و سبک شده است. از اين بالا می شود تمام شهر را ديد زد تمام شهر حس عجيبی دارد.


طیِ هفته ی گذشته برای چندمين بار سايه ای سر راهم سبز می شود با لبخندی که از قبل زير سر گذاشته. هر بار راه خودم را می گيرم و می روم و سايه هم دنبالم راه می افتد. خيلی وقت ها توی کوچه ها دستش را در جيب اش می گذارد و شروع می کند به سوت زدن.


آوازهايی هم می خواند خودش يک تنه يک گروه موسيقی است.


لابه لای  صفحه های مجله ای قديمی دنبال چيزی می گردم که نمی دانم چيست؟ سايه هم حدود يک ساعت تلفنی با دنيايي ديگر حرف می زند جمله هايي می گويد که رمزی هستند و سر از آنها در نمی آورم. نه به کُردی می خورد و نه به فارسی. هيچ شباهتی به زبان آدميزاد ندارد.


در طیِ اين مدت رد پاهای عجيب و غريبی هم دنبالم بوده و حتی رد پاهايم را در جاهايي ديده اند که تا به حال به چشم نديده ام. ردم را در قاضی بن هم ديده اند.


خوب که نگاه می کنم می بينم کفش های سايه دقيقاً همان کفش هايي است که من می پوشم حتی شماره  و مارک آنها هم يکی است:


                                                                                                                                                                                                                            43 RECbook 


 


 می ترسم خرابکاری هايش به نام من تمام شود برای همين  تصميم قاطعی می گیرم که  قضيه را پيگيری کنم.


 شب بيدار می مانم.


نيمه های شب سايه بيدار می شود کفش هايش را می پوشد و می رود طرف های گورستان قديمی نزديک شهر. روی يکی از قبرها می نشيند شمعی روشن می کند و شروع می کند به گريه کردن.


شمع تمام می شود دوباره شمعی روشن می کند و گريه می کند تا  صبح حدود ده شمع روشن می کند و گريه می کند.


دم دَمای صبح خودم را به خواب می زنم سايه برمی گردد  صبحانه می خورد  و می نشيند پای تلويزيون و برنامه‌ی مورد علاقه اش.


شب دوم دوباره جعبه ای شمع برمی دارد می رود روی همان قبر  و تا صبح گريه می کند.


جلو می روم  و برای اين کار از او توضيح می خواهم.


 


 


 


توضيح می خواهم .توضيح می خواهم .توضيح می خواهم. مي خواهم. مي خوا


 


 


می گويد: خسته  شدم از بس بيخودی دنبال جنابعالی راه می افتم اين طرف و آن طرف. می خواهم کمی مال خودم باشم حالا هم دارم برای خودم گريه می کنم، برو.


 می روم.




یکشنبه 1388/08/03
 
 
  منوی اصلی
صفحه اول
تماس با من
آرشيو مطالب
 
  درباره وبلاگ
از فرهاد كريمي منتشر شده است:
دست خالي مجموعه‌ي شعر 83

منتشر مي‌شود:
1- كــــــه مجموعه‌ي شعر
2- این خانه فردا سیاه می شود مجموعه ی شعر
3- زنِ سطر هشتم روايتي
4- حرفِ حرف مجموعه‌ي شعر
5- یک دقیقه عصر مجموعه‌ي شعر
6- من،تو،او مجموعه ی داستان
7- گزاره‌ها مجموعه‌ي نقد
8- و ...

 
  آرشیو مطالب
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
تیر 1388
فروردین 1388
آرشيو
 
 
دوستان
 
  مطالب دیگر
هم سایه
دهه ی هشتادی ها برای دهه ی هفتادی ها شاخ و شانه کشیدند/ ابوالفضل پاشا خبرگزاری کتاب ایران
شب دوم
نقدی بر یک نقد (( هوای هرات علی الفتی ))
جا زدن
شاملو و دغدغه‌ی انسان
مجموعه ی شعر (( حرف حرف )) و مجموعه ی داستان (( زن سطر هشتم )) غیر قابل چاپ اعلام شد!
یک فرصت
اين قطعه: باز هم تو
آستارا ، خيابان حافظ ، برسد به دست داوود/ نگاهي به مجموعه‌ي شعر «تهران براي شعر شدن شهر كوچكي‌ست» داوود ملک زاده
قتل عمد
قیافه ات بدجوری در معرض این شعر قافیه گرفته است/ نگاهی بر مجموعه‌یِ شعرِ "ته مانده‌های حاصل از تقسيم من بر خيلی چيزهای ديگر شعرهای ديگری می‌شود مانده در من" سروده‌ی رضا کردبچه
فکرهای یک فکر
مارسل پروست
شعر خ
شعر دال
آرشیو مطالب دیگر
 
  امکانات وبلاگ

 

keh

keh

http://keh.blogfa.com

سطر هشتم

سطر هشتم

سطر هشتم

از فرهاد كريمي منتشر شده است:
دست خالي مجموعه‌ي شعر 83

منتشر مي‌شود:
1- كــــــه مجموعه‌ي شعر
2- این خانه فردا سیاه می شود مجموعه ی شعر
3- زنِ سطر هشتم روايتي
4- حرفِ حرف مجموعه‌ي شعر
5- یک دقیقه عصر مجموعه‌ي شعر
6- من،تو،او مجموعه ی داستان
7- گزاره‌ها مجموعه‌ي نقد
8- و ...

سطر هشتم

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog